اجتماعیشهرییادداشت

تکهٔ حقیقت، دامِ یقین، درآمدی بر سطحی‌نگری و تک‌روایتی در سطح جامعه

✍️ علیرضا جاجرمی( پژوهشگر حقوق اجتماعی)

حق داریم مطالبه‌گر، منتقد و معترض باشیم؛ حق داریم از رنج، بی‌عدالتی، تبعیض، تورم و دشواری‌های زندگی سخن بگوییم و برای اصلاح آنچه نادرست می‌دانیم، بی تفاوت نباشیم. اما در کنار این حق، مسئولیتی بزرگ‌تر نیز بر دوش ماست: مسئولیت در برابر حقیقت و البته همراه با دوراندیشی؛، آری، «در برابر حقیقت مسئولیم، در برابر پیامدهای داوری‌مان پاسخ‌ گوییم و در برابر آیندهٔ سرزمینمان امانت‌دار.»
در جهانی سرشار از اطلاعات و محتوای مهندسی شده بسر می بریم، که تهاجم اطلاعات به کمبود چیز دیگری می‌انجامد: کمبودِ چیزی که اطلاعات مصرف می‌کند؛ و آن چیز، “توجه و تعمق انسان” است.
آری، در عصر الگوریتم‌ها و محتوای مهندسی شده، در هیاهوی روایت های تک ساحتی، مسئله فقط این نیست که چه چیزی می‌بینیم؛ مسئله این است که چه کسی و با چه سازوکاری تعیین می‌کند چه چیزی ببینیم.
آری، حقیقتِ ناقص، پیامدِ قطبی‌ شدن خواهد بود و اعتراض، آنگاه که از جست‌وجوی حقیقت و خردورزی جدا شود و در دام نفرت، پیش‌داوری و تک‌روایتی گرفتار آید، ممکن است از مسیر اصلاح‌گری فاصله بگیرد و خود به بخشی از مسئله تبدیل شود.
مسئله این نیست که اعتراض کنیم یا نکنیم؛ مسئله این است که چگونه ببینیم، چگونه بشنویم و چگونه داوری کنیم. زیرا حقیقت، غالباً بزرگ‌تر از آن چیزی است که یک رسانه، یک جریان، یک خشم، یک تجربه یا حتی یک روایت به ما نشان می‌دهد. شاید بلوغ اجتماعی و ژرف اندیشی دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: از جایی که در عین اعتراض به آنچه نادرست می‌دانیم، هنوز آن‌قدر با حقیقت صادق باشیم که احتمال خطای خود را نیز به رسمیت بشناسیم.
زیرا ممکن است انسان از بی عدالتی و رنجی واقعی سخن بگوید، اما آن را در قالب روایتی ناقص؛ از ظلمی واقعی بگوید، اما با حذف بخشی از واقعیت؛ و برای اصلاح، به داوری‌ای برسد که خود بر پیش‌داوری استوار است.
در چنین فضایی، نه هر منتقدی لزوماً بی‌انصاف است و نه هر روایتی که از بیرون می‌آید الزاماً بی‌اعتبار؛ مسئله این است که هیچ‌کدام را نباید پیش از سنجیدن، تمام حقیقت پنداشت. حقیقت، ملک یک گروه، یک رسانه، یک جریان، یک جناح یا یک نسل نیست و در مصادره آنها نیز نیست.
شاید گرفتاری زمانهٔ ما دقیقاً از همین‌جا آغاز شود:
بخشی از حقیقت را می‌بینیم و آن را تمام حقیقت می‌پنداریم؛ بخشی از تاریخ را می‌خوانیم و دربارهٔ همهٔ تاریخ حکم می‌دهیم؛ یک روایت را می‌شنویم و روایت دیگر را پیشاپیش کنار می‌گذاریم؛ و گاه آنچه با احساس و باور ما سازگار است، آسان‌تر از آنچه با آن ناسازگار است، حقیقت تلقی می‌شود.
ما در عصر انفجار اطلاعات، الگوریتم و سلطهٔ رسانه‌ها و سیلاب بی‌وقفهٔ خبر زندگی می‌کنیم؛ عصری که انسان بیش از هر زمان دیگری می‌بیند، می‌شنود، می‌خواند و در معرض روایت قرار می‌گیرد؛ اما آیا الزاماً بیش از گذشته می داند و می‌فهمد؟
شاید مسئلهٔ انسان معاصر دیگر کمبود اطلاعات نباشد؛ مسئله، تشخیص نسبت میان اطلاعات و حقیقت است.
مسئله فقط این نیست که چه چیزی را می‌بینیم؛ بلکه این است که چه چیزهایی را نمی‌بینیم، چه صداهایی را نمی‌شنویم و چه روایت‌هایی را پیشاپیش از میدان ادراک خود حذف کرده‌ایم.
و اینجاست که پارادوکسی عمیق رخ می‌دهد:
انسان می‌تواند بیشتر ببیند و کمتر بفهمد؛
بیشتر بشنود و کمتر دریابد؛
بیشتر اطلاعات داشته باشد و در عین حال از حقیقت دورتر بماند.
زیرا دیدن، لزوماً فهمیدن نیست؛ همان‌گونه که شنیدن، الزاماً درک کردن نیست.
ما گاه با یک چشم به جهان نگاه می‌کنیم و با همان یک چشم دربارهٔ تمام جهان حکم می‌رانیم؛ با یک گوش می‌شنویم و صدایی را که با باورها، منافع یا تمایلاتمان سازگار نیست، از میدان ادراک بیرون می‌گذاریم. پاره‌ای از تاریخ را می‌خوانیم و دربارهٔ همهٔ تاریخ داوری می‌کنیم؛ یک روایت را می‌پذیریم و روایت‌های دیگر را انکار می‌کنیم؛ قطعه‌ای از یک فیلم یا کلیپی چندثانیه‌ای می‌بینیم و دربارهٔ واقعیتی پیچیده و چندلایه حکم قطعی صادر می‌کنیم.
گویی تکه‌ای از پازل را در دست گرفته‌ایم و خیال کرده‌ایم تمام تصویر را در اختیار داریم.
و این است که سطحی‌نگری آغاز می‌شود؛ نه لزوماً از ناآگاهی، بلکه از توهم دانستن.
سطحی‌نگری تنها کم‌عمق دیدن نیست؛ کم‌عمق اندیشیدن است.
و شاید یکی از دشوارترین صورت‌های جهل، آنجاست که انسان نه تنها نمی‌داند، بلکه از نادانستن خویش نیز آگاه نیست و با اطمینانی بیش از اندازه دربارهٔ چیزی داوری می‌کند که تنها بخشی از آن را دیده است.
اگر این خطا در ذهن یک فرد باقی بماند، شاید تنها یک لغزش شناختی باشد؛ اما هنگامی که تکرار شود، گسترش یابد و به عادت جمعی بدل گردد، دیگر صرفاً مسئله‌ای فردی نیست؛ به مسئله‌ای اجتماعی تبدیل می‌شود.
جامعه‌ای که در آن روایت‌های ساده و هیجان‌انگیز بر واقعیت‌های پیچیده و چندلایه غلبه می‌کنند؛ جایی که «شنیدن آنچه دوست داریم» جای «فهمیدن آنچه هست» را می‌گیرد و فاصلهٔ میان آنچه می‌دانیم و آنچه گمان می‌کنیم می‌دانیم، به بستری برای تعصب، قطبی‌ شدن و عوام‌گرایی بدل می‌شود.
در چنین وضعی، حتی اعتراضِ به‌حق نیز ممکن است از مسیر اصلاح‌گری خارج شود؛ نه به این دلیل که اصل اعتراض نادرست بوده، بلکه به این دلیل که خشم و غضب، فرصت تحقیق و اندیشیدن را از آن گرفته است.
و این شاید یکی از مهم‌ترین مخاطرات زمانهٔ ما باشد:
اینکه انسان، از رنج واقعی به داوری غیرواقعی برسد؛
از بی‌عدالتی واقعی به نفرت کور برسد؛
و از نقدِ به‌حق، به پذیرشِ بی‌چون‌وچرای یک روایت فروکاسته شود.
جامعهٔ سطحی‌نگر الزاماً جامعه‌ای ناآگاه نیست؛ گاه جامعه‌ای است انباشته از اطلاعات، اما تهی از تأمل، تمایز، صبر، گفت‌وگو و ژرف‌اندیشی.
از همین رو، شاید بیش از «اطلاعات بیشتر»، به دیدن بهتر، شنیدن بیشتر و اندیشیدن عمیق‌تر نیازمندیم.
به دو چشم:
یکی برای دیدن آنچه پیش روی ماست،
و دیگری برای دیدن آنچه از میدان نگاه ما بیرون مانده است.
و به دو گوش:
یکی برای شنیدن صدایی که با ما همدل و هم‌نظر است،
و دیگری برای شنیدن صدایی که با ما نیست.
نه از آن رو که هر دو را یکسان درست بدانیم؛ بلکه برای اینکه پیش از داوری، امکان خطای خود را به رسمیت بشناسیم.
چه نیکوست این آموزهٔ قرآنی:
«الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»
آنان که سخن را می‌شنوند و از بهترینِ آن(نیکوترین) پیروی می‌کنند.
خردمندی با یقینِ شتاب‌زده آغاز نمی‌شود؛ با توان شنیدن آنچه با میل‌ ما سازگار نیست و شجاعت پذیرشِ حقیقتی که باورمان را دگرگون می‌کند آغاز می‌شود. پیش از پرسش از «دیگران»، از خود بپرسیم: چرا گاهی به جای جست‌وجوی حقیقت، روایتی را می‌طلبیم که آرامشِ پیش‌فرض‌هایمان را تضمین کند؟
چگونه یک خطای شناختیِ فردی، در اثر تکرار و بازتولید، به عادت جمعی و سپس به فرهنگ و مسئله‌ای اجتماعی بدل می‌شود؟
چه ساختارها و بسترهایی، جامعه‌ای تک‌روایتی می‌سازند؛ جامعه‌ای که در آن، شنیدنِ آنچه می‌خواهیم، آسان‌تر از فهمیدنِ آن چیزی می‌شود که واقعاً هست؟
و سرانجام، آنچه می‌بینیم و درباره‌اش داوری می‌کنیم، تا چه اندازه حاصل تأمل و ادراک عقلانی است و تا چه اندازه در پرده‌ای از وهم، پیش‌داوری، ترس، میل، خشم، عادت و تعلقات ما شکل گرفته است؟
شاید دشوارترین بصیرت، صرفِ «زیاد دیدن» نباشد، بلکه دیدنِ محدودیتِ نگاهِ خود ماست؛ پذیرفتنِ اینکه ما ممکن است قسمتی از حقیقت را دیده باشیم، نه همهٔ آن، و اینکه در بخشی از داوری‌مان حق با ما باشد ولی در نتیجه‌گیریِ نهایی دچار خطا شویم. از این رو، مسئولیت ما فراتر از وفاداری به حقیقت است؛ شامل مسؤولیتِ نسبت به انسان‌ها، پیامدهای قضاوت‌مان و آیندهٔ سرزمین است. شاید بلوغ جامعه از آن‌جا آغاز شود که هم‌زمان منتقد و منصف، معترض و دوراندیش، پرسشگر و فروتن باشد؛ و درنگی کند تا از خود بپرسد:
آیا آنچه می‌بینم تمام حقیقت است، یا تنها بخشی از حقیقت که هنوز جرئت نکرده‌ام از پشتِ باورهای خود، بخش‌های نادیده‌اش را ببینم؟
آیا ممکن است آنچه با اطمینان می‌پذیریم جزّئی ساختهٔ «وهمِ جمعی» باشد؛ و اگر چنین است، چگونه می‌توانیم راهی به سوی حقیقتِ کامل‌تر بیابیم؟

مشاهده بیشتر

اخبار مرتبط

دکمه بازگشت به بالا